تبليغاتX
بنام دلدار دل آرام

بنام دلدار دل آرام

*...الهی,الهی بترکه چشی که نمیتونه شادیمونو ببینه...*

آنکس که بداند و بداند که بداند


اسب خرد از گنبد گردون بجهاند


آنکس که بداند و نداند که بداند


بیدارش نمایید که بس خفته نماند


آنکس نداند و بداند که نداند


لنگان خرک خویش به منزل برساند


آنکس که نداند و نداند که نداند


در جهل مرکب ابدالدهر بماند

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 18:46 توسط faezeh|

خوشبخت ترین فرد کسی ست که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد...
اشو زرتشت
 
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:44 توسط faezeh|

خداونــــــــــــــــدا

******
 
خداوندا، خداوندا 

خداونـــــــدا، خداونـــــــــدا

قــــــــــــــــرارم باش و یـــــــــــــارم باش

جهــــــــــــان تاریکــــــــــــــــــــــی محـــــــــــــض است

مــــــــــــــــــــــــــــــــی‌ترسم

کنـــــــــــارم باش
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 15:11 توسط faezeh

كسی به فكر گلها نیست 

كسی به فكرماهیها نیست
كسی نمیخواهد
باور كند كه باغچه دارد میمیرد
كه قلب باغچه در زیر آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست كه در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یك ابر ناشناس
خمیازه میكشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های كوچك بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاك میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست

(فروغ فرخزاد)

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:12 توسط faezeh|


 سلام دوستان...

حالتون چطوره؟؟؟!!

میدونید که ماه امتحاناستو...بلــــــــــــه...

لطفا برای من و جوان های هم سنوسالم دعا کنید...

اخلاقتون بداخلاق نباشه..!!

یاعلی.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 16:37 توسط faezeh|


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 11:59 توسط faezeh|

برای نابینا الماس و شیشه یکی است

پس اگر کسی ارزش تو را ندانست

تو بی ارزش نیستی او نابینا ست

...............

اگه دل کسی رو شکستی یه میخ بکوب به دیوار

اگه از دلش درآوردی میخ رو از دیوار بیرون بیار

اما این رو بدون "جای اون میخ "همیشه روی دیوار میمونه

..............

همیشه دلیل شادی کسی باش،نه شریک شادی او

و همیشه شریک غم کسی باش ، نه دلیل غم او

.............



نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 19:37 توسط faezeh

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10:29 توسط faezeh|

یک پزشک و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما
نشسته بودند.
پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف
پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. پزشک دوباره گفت: بازى
سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را
نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من
جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست
و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، پزشک پیشنهاد دیگرى
داد.
گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من
نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت
مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با پزشک بازى کند.
پزشک نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس
بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به پزشک داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳
پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» پزشک نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به
سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو
قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و
اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز
بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و
سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم
نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد.
مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
پزشک بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار
به پزشک داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!!

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 21:18 توسط faezeh|

انسان‌ها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه مى‌روند. با يک سبد در جلو و يک سبد در پشت. در سبد جلو, صفات نيک خود را مى‌گذاريم. در سبد پشتي, عيب‌هاى خود را نگه مى‌داريم. به همين دليل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نيک خودمان را مى‌بيند و عيوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند. بدين گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنيم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همين شيوه درباره ما مى‌انديشد
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 20:27 توسط faezeh|


آخرين مطالب
» دانستن و ندانستن
» ..!
» خداونـــــــــــــــــــــــدا
» دلم برای باغچه میسوزد...
» امتحانـــــــــــــــــــا!!!!
» نگاه کـــــــــــــــــن!!!!
» سخنان نغز...!!!!
» ....
» پزشک و مهندس
» انسان ها.....
Design By : Pars Skin